محمد بن عبد الله بن عمر

160

خلاصهء سيرت رسول الله ( ص )

گفت : اين فراش از آن پيغمبر ، عليه السلام ، است وتو كافرى وكافر پليد باشد ونشايد كه بر فراش پيغمبر خداى نشيند . أبو سفيان از اين سخن تعجب كرد وبرخاست وبه مسجد رفت ، به خدمت سيد ، عليه السلام ، وهر چند شفاعت مىكرد وصحابه شفيع مىساخت تا سيد ، عليه السلام ، تجديد عهد فرمايد ، قبول نفرمود . وأبو سفيان بازگشت وباز مكة رفت . وسيد ، عليه السلام ، با لشكر از مدينه بيرون آمد واين دعا بكرد وگفت : بار خدايا ، خبرها از قريش پوشيده دار تا ناگاه ما به ايشان رسيم . وحاطب بن أبي بلتعة نامه‌اى به قريش نوشت وآگاهى داد ؛ وبه پنهان سيد ، عليه السلام ، ولشكر اسلام ، به زنى داد تا به قريش برد . وآن زن خط بستد ودر موى سر پنهان كرد . وجبرئيل بيامد واعلام سيد ، عليه السلام ، كرد . وسيد ، عليه السلام ، على وزبير ، رضى اللّه عنهما ، را بفرستاد تا آن خط بازستدند ، وزن را بازگردانيدند . وسيد ، عليه السلام ، آن نامه بر حاطب خواند وفرمود : چرا چنين كردى ؟ حاطب سوگند خورد كه قصد من در اين كاغذ غدر نبود ؛ اما از بهر آن كه زن وفرزند من در مكه‌اند ، * كاغذ نوشتم تا مرا بر قريش منّتى باشد ومحافظتى كنند . عمر ، رضى اللّه عنه ، برخاست وگفت : يا رسول اللّه ، أجازت فرماى تا اين منافق « 1 » را بكشم . سيد ، عليه السلام ، منع فرمود وگفت : حق تعالى بر أهل بدر نظر عنايت فرمود ، وگفت : [ اى أهل بدر ] « 2 » بعد از اين هر چه خواهيد مىكنيد . وحاطب از أهل بدر بود . وسيد ، عليه السلام ، [ ومردم ] در راه ، چند روز روزه مىداشتند . بعد از آن ، سيد ، عليه السلام ، روزه بگشود ، صحابه نيز بگشودند . وقبيله‌هاى عرب به مدد مىآمدند . وبىتوقّف مىراند تا به مرّ الظّهران « 3 » رسيد . وقريش [ را ] آگاهى نبود . ودر راه ، عباس عمّ سيد ، عليه السلام ، با أهل وفرزندان به سيد ، عليه السلام ، رسيد كه عزم مدينه داشت ، وبا سيد ، عليه السلام ، بازگرديد . وچون به مرّ الظّهران رسيد وشب درآمد ، بر استر « 4 » سيد ، عليه السلام ، نشست وبرفت تا خبر قريش دهد ، چه دلش بر ايشان مىسوخت . وميان وى وأبو سفيان بن حرب دوستى بود . چون پاره‌اى راه برفت ، آواز أبو سفيان شنيد كه با بديل بن ورقاء مىگفت : هرگز آتش همچند اين نديدم كه قومي از عرب برافروختند ، ونمىدانم چه قومند . پس [ عباس ] أو را آواز كرد وگفت : لشكر محمد است كه عزم مكة دارند ، وانديشهء كار خود كن . وأو را نيز بر استر خود نشاند وهر دو به لشكرگاه رفتند « 5 » . وچون مىديدند كه عباس ، رضى اللّه عنه ، أبو سفيان را در حمايت گرفته ، تعرّض نمىرسانيدند ، الّا عمر ،

--> ( 1 ) . در أصل : نافقان ( 2 ) . در أصل : وگفتند كه بعد از آن در هر چه ، وبر طبق سيره ، ص 870 ، اصلاح ونقل شد . ( 3 ) . مر الظهران : موضعي است در يك مرحله‌اى يا 16 ميلى ( به قول واقدى ، 5 ميلى ) مكة در راه مدينه ( 4 ) . در أصل : أسطر ( 5 ) . در أصل : نشاندم و . . . رفتيم